نقاشی
صدا ز کـالبد تن به در کشیـد مرا
صدا به شکل زنی شد به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم روح من کشان ز پِیَش
به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو کدامین نقاش ناموافق بود
که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا
چه بیم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و دربدر کشید مرا
دو نیمه کرد مرا پس ترا کشید از من
پس از کنار تو آنسوی تر کشید مرا
میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در پشت در کشید مرا
خوشش نیامد این نقش را بهم زد و بعد
دگر کشید ترا و دگر کشید، مرا
من و ترا دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد و بی بال و پر کشید مرا
خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعد
پدر کشید ترا و پسر کشید مرا
رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا
خوشش نیامد و اینبار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را
یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا ...
آنگاه در لباس گل از جو در آمدی
آنگاه در لباس گل از جو در آمدی
شب بود پس به هیات شببو در آمدی
میخواستی بپیچی گل کافیت نبود
با باد صبحدم به تکاپو در آمدی
آهویی آمد آب بنوشد تو را گرفت
با عطر خویش در تن آهو در آمدی
پس دشت دشت دشت گذشتی و ظهر با،
آب از رگان مردهی آهو در آمدی
من سنگ بودم آب که آمد مرا گرفت
با جان من به شکل پرستو در آمدی
در آسمان - گرفت کسی مان شکار کرد
ابری دهان گشود و تو آن تو در آمدی
من بر زمین چکیدم و تو سالها گذشت
تا با هجوم مه به هیاهو در آمدی
عصری مهت نشاند دوباره به کتف من
با دست رشد کردی با مو در آمدی
وقت غروب باز من و تو جدا شدیم
با جنگل مبارک گردو در آمدی
با شاخ و برگ درد شدی درد سر شدی
با میوهات به شیشهی دارو در آمدی
شب شد، درخت ماندی نه مه شدی نه ماه
نه در لباس یک گل شببو در آمدی
نظرات ()